Sunday, August 26, 2007

مثل یک چای تازه دم صبح


بلاخره قرار شد بنویسیم هرچه در چنته داریم از نثر و شعر کهنه و نوگرفته تا گفتار نغز به سیاق قبل
به سراغ اون سامسونایت آبی رنگ رفتم و کاغذ پاره ها بیرون آوردم پراز خاطره و فلاش بک و انبوهی از هزاران عکس و نگاتیو
هر چه دیدم نیمه کاره در وسط راهی سرگردان ودر انتظار اتمامی فعلا من از اینجا و کامبیز در لوس آنجلس به نوشتن افتاده ایم تا چه پیش آید
این سومین بلاگ من ففط به خاطره و عکس و نقبی به درون خواهد پرداخت . سیاست مال اون وبلاگ بیدادستان و ادب از آن این وبلاگ خلوت دل

ساده نیست نشستن و گفتن ء ساده نیست نشستن و شنیدن
ساده نیست نشستن و گریستن
بر آنچه که گذشت ء برآنچه که رفت ء برآنچه که برجای نماند
بر آنچه که سادگی بودء برآنچه که عشق بود و صفا
برآنچه که زندگی بود و مهر
مثل یک چای تازه دم صبح ء مثل یک خواب خوش خلوت ظهر
مثل یک نوروز خجسته ء مثل یک وطن سرسبز پاک
مثل یک شادی پس از زنگ خلاص مثل شادی ان کودک بازیگوش کلاس
مثل خودمان که بودیم
مثل یک پدرومادر خوشحال
مثل یک برادر خوب یک خواهر گرم
مثل یک فامیل بزرگ
مثل یک داستان شب مثل یک زندگی مثل خود زندگی
آری ساده نیست
آری ساده نیست نشستن و گفتن ء ساده نیست نشستن و شنیدن
ساده نیست نشستن و گریستن
بر آنچه که گذشت ء برآنچه که رفت ء برآنچه که برجای نماند

محمد شاهرکنی
سوئد ۲۵ فوریه ۱۹۹۷




By SM.Shahrokni
©2007



سکوت است سکوتی سنگین

کوره راهی است گوئی اینجا که من ایستاده ام
میانه این دو صخره ستبر بلند
و چه آفتابی دارد این روز آسمان آبی رویاهایم

بادی وحشی میوزد اما...... حیف
وعقابی ایستا که بربالای سرم بال میکوبد
سکوت است ء سکوتی سنگین..... اگر صدای باد وحشی بکذارد

چیزی از دور برق میزند ء نوری از یک آینه شکسته شاید
که به چشم میزند
کسی شاید با من حرفی دارد ... نمیدانم

آینه دلم سالها است شکسته است
من در آن دیگر رخ زیبای یارم را
نمی بینم
برجا از آن قاب چوبی رنگ و رو رفته ای مانده است
کسی گوئی دریچه دلم را بیرحمانه بسوی دنیا بسته است
و مرا در آنسوی قاب چوبین آینه شکسته دلم
تنها گذاشته است

شاید من این کوره راه را بخواب میبینم
و یا این صخره های بلند را به رویا ساخته ام
شاید من این روز آفتابی را
از آن سالهای خوشبختی قدیم به عاریت گرفته ام

باد وحشی را اما هیچ نمیدانم از کجا آمده است
و عقاب را....... نمیدانم چیست
شاید رفیق تنهائی من است
شاید هم خود تنهائی من است که
از سیاهی پشت قاب آینه شکسته دلم
خسته شده است
وپرواز آن سفر بزرگ را
به بالهای گسترده عاشقش میآموزد

محمد شاهرکنی
دوم اکتبر ۱۹۹۷
سوئد


By: E. Fakhrai
© 2007

Labels:

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home